ادامه مطلب

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ، ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماهِ رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه مادر داشتن !
فریدون مشیری
طبقه بندی: شعر،
نقل است؛
"شاه عباس صفوی" رجال کشور را
به ضیافت شاهانه میهمان کرد،
دستور داد تا درسرقلیانها
بجای تنباکو، ازسرگین اسب
استفاده نمایند. میهمانها
مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود
و بوی پهنِ اسب فضا را پر
کرد، اما رجال - از بیم
ناراحتی شاه - پشت سر هم بر
نی قلیان پُک عمیق زده و با
احساس رضایت دودش را هوا می
دادند! گویی در عمرشان،
تنباکویی به آن خوبی نکشیده
اند!
شاه رو به آنها کرده و گفت:
«سرقلیانها با بهترین تنباکو
پر شده اند، آن را حاکم همدان
برایمان فرستاده است »
همه از تنباکو و عطر آن تعریف
کرده و گفتند:« براستی
تنباکویی بهتر از این
نمیتوان یافت»
شاه به رئیس نگهبانان دربار -
که پکهای بسیار عمیقی به
قلیان میزد- گفت: « تنباکویش
چطور است؟ »
رئیس نگهبانان گفت:«به سر
اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است
که قلیان میکشم، اما
تنباکویی به این عطر و مزه
ندیدهام!»
شاه با تحقیر به آنها نگاهی
کرد و گفت: « مرده شوی تان
ببرد که بخاطر حفظ پست و
مقام، حاضرید بجای تنباکو،
پِهِن اسب بکشید و بَه
بَه و چَه چَه کنید.
طبقه بندی: طنز ،
مردی،
اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت
که توجه هر بینندهای را به
خود جلب میکرد. همه آرزوی
تملک آن را داشتند.
بادیهنشین ثروتمندی پیشنهاد
کرد که اسب را با دو شتر
معاوضه کند، اما مرد موافقت
نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با
تمام شترهای مرد بادیهنشین
تعویض کند.
بادیهنشین با خود فکر کرد:
حالا که او حاضر نیست اسب خود
را با تمام دارایی من معاوضه
کند، باید به فکر حیلهای
باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا
درآورد و در حالی که تظاهر به
بیماری میکرد، در حاشیه
جادهای دراز کشید.
او میدانست که مرد با اسب
خود از آنجا عبور میکند.
همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور،
سرشار از همدردی، از اسب خود
پیاده شد به طرف مرد بیمار و
فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او
را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا نالهکنان جواب داد:
من فقیرتر از آن هستم که
بتوانم راه بروم. روزهاست که
چیزی نخوردهام و نمیتوانم
از جا بلند شوم. دیگر قدرت
ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار
اسب شود. به محض اینکه مرد
گدا روی زین نشست، پاهای خود
را به پهلوهای اسب زد و به
سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول
بادیهنشین را خورده است.
فریاد زد: صبر کن! میخواهم
چیزی به تو بگویم.
بادیهنشین که کنجکاو شده
بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی.
دیگر کاری از دست من
برنمیآید، اما فقط کمی وجدان
داشته باش و یک خواهش مرا
برآورده کن.
"برای هیچکس تعریف نکن که
چگونه مرا گول زدی..."
بادیهنشین تمسخرکنان فریاد
زد: چرا باید این کار را
انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی
بیمار درماندهای کنار
جادهای افتاده باشد. اگر همه
این جریان را بشنوند، دیگر
کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیهنشین شرمنده شد. بازگشت
و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب
اصیل را به صاحب واقعی آن پس
داد...
برگرفته از کتاب بالهایی
برای پرواز (نوشته: نوربرت
لایتنر)
طبقه بندی: سخن روز،
مردی با
اسب و سگش در جادهای راه
میرفتند. هنگام عبور از كنار
درخت عظیمی، صاعقهای فرود
آمد و آنها را كشت. اما مرد
نفهمید كه دیگر این دنیا را
ترك كرده است و همچنان با دو
جانورش پیش رفت. گاهی مدتها
طول میكشد تا مردهها به
شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود، تپه
بلندی بود، آفتاب تندی بود،
عرق میریختند و به شدت تشنه
بودند. در یك پیچ جاده دروازه
تمام مرمری عظیمی دیدند كه به
میدانی با سنگفرش طلا باز
میشد و در وسط آن چشمهای
بود كه آب زلالی از آن جاری
بود. رهگذر رو به مرد دروازه
بان كرد و گفت: "روز بخیر،
اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ
است؟"
دروازهبان: "روز به خیر،
اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم،
خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره
كرد و گفت: "میتوانید وارد
شوید و هر چه قدر دلتان
میخواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود
حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی
تشنه بود، اما حاضر نبود
تنهایی آب بنوشد. از نگهبان
تشكر كرد و به راهش ادامه
داد. پس از اینكه مدت درازی
از تپه بالا رفتند، به
مزرعهای رسیدند. راه ورود به
این مزرعه، دروازهای قدیمی
بود كه به یك جاده خاكی با
درختانی در دو طرفش باز
میشد. مردی در زیر سایه
درختها دراز كشیده بود و
صورتش را با كلاهی پوشانده
بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من،
اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت:
میان آن سنگها چشمهای است.
هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه
رفتند و تشنگیشان را فرو
نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد
گفت: هر وقت كه دوست داشتید،
میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم
بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه
مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی
دیگران را بگیرید تا از نام
شما استفاده نكنند! این
اطلاعات غلط باعث سردرگمی
زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف
بزرگی به ما میكنند.
چون تمام آنهایی كه حاضرند
بهترین دوستانشان را ترك
كنند، همانجا میمانند
پس ما رو یادت نره
طبقه بندی: زندگی ،
اگر كسی تو را آن طور كه می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس كند
هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران
ادامه مطلب
1) تهیه یك فهرست بلند بالا از خصوصیات همسر مورد نظر با تمام جزئیات و ریزهكاریها اشتباه است. درست است كه باید فردی را انتخاب كنید كه خصوصیات او به نظرات شما شبیهتر باشد اما اگر زیاده از حد محافظهكارانه عمل كنید و تمام زیر و بم او را مورد قضاوت قرار دهید، بالاخره مواردی پیش میآید كه با فهرست شما همخوانی ندارد و همین موضوع باعث میشود به دلیل مسائل جزئی، فرد مورد نظر را قبول نكنید.
2) اگر تا یك سنی ازدواج نكردهاید و حالا فكر میكنید دیر شده و دیگران شما را زیر ذرهبین قرار دادهاند و بعد فقط به همین دلیل، فورا به یك خواستگار بله میگویید، اشتباه میكنید.
ادامه مطلب
وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.
ادامه مطلب
طبقه بندی: زندگی ،
تبلیغات 







